تبليغاتX
قزوین، منطقه رودبار الموت، جولادک

جولادک یکی از روستاهای بخش رودبار الموت و توابع استان قزوین با مرکزیت معلم کلایه است. این روستا که در همسایگی سه روستای آفتابدر ، ترکان و فیشان قرار دارد. این مطلب را به سبب اینکه اصل و نسب نگارنده به این روستا بر می گردد ملاحظه فرمودید. سایر روستاهای این منطقه را از طریق برخی وبلاگهای آنها می توان شناخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:45  توسط معصومه وهابی  | 

نوجوان بود که از الموت به تهران آمد. آن روزها از جولادکیها کسی ساکن تهران نبود. چند نفری برای کار آنهم بطور فصلی به تهران آمد و شد داشتند. مدتی با تلاش فراوان در تهران مشاغل مختلف را تجربه کرد، در نهایت صنف بافندگان تهران را برای شغل ثابت خود انتخاب کرد.


تهران ، بازار کشبافتها، سال 1343


برچسب‌ها: یادگاری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:57  توسط معصومه وهابی  | 

تولد حضرت فاطمه زهرا(ع) و روز مادر گرامی باد. به همین مناسبت قطعه شعر زیر را که سروده "محمد جاوید" است به همه مادران عزیز و بزرگوار تقدیم میکنم.

تنت شمیم گل یاس و نسترن دارد                              نشانی از گل شب بو و یاسمن دارد  

تو آن گلی که به دور وجود پر مهرت                             چه بلبلان خوش الحانِ نغمه زن دارد       
دلت سرای وفا، در سرت امید و صفا                           چه رنج ها که وجودت ز دست من دارد
تو کوه صبر و یمِ عشق و بحرِ احسانی                        نمودِ صبر تو فرهاد کوهکن دارد
تنت به گرمی خورشید عالم افروز است                       تنم نیاز به گرمای آن بدن دارد
نشانده اي به گلستان عاطفه صد گل                         وجود گل زتنِ باغبان ثَمن دارد
هزار خار اگر بر دلت نشیند، باز                                  دلت دو باره تمنای آن مِحَن دارد
خدا به قلب تو از مهر خود عطا بخشید                        چه شکوه ها دلت از خار این چمن دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:55  توسط معصومه وهابی  | 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:20  توسط معصومه وهابی  | 

انجمن "حامی" که از توسعه فضاهای آموزشی و فرهنگی حمایت می کند، مطابق هر سال اقدام به برگزاری جشنواره کتاب،صنایع دستی و غذا نموده است.درآمد این جشنواره به نفع ساخت مدرسه و کتابخانه برای کودکان و نوجوانان در روستاهای محروم کشور خواهد شد. همچنین شما می توانید ضمن بازدید از این جشنواره، کتاب نیز اهدا نمایید. برای اطلاعات بیشتر به وبسایت انجمن مراجعه فرمایید.

زمان : پنجشنبه و جمعه 21 و 22 اردیبهشت 91 ، ساعت 30:10 تا 20

مکان :شهرک غرب، خیابان هرمزان غربی، سالن اجتماعات برج شماره 8 هرمزان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:16  توسط معصومه وهابی  | 

مادر بزرگ : روز معلمه ... معلم ... استاد...

پدربزرگ سرش را از روی بالش بلند کرد: چیه؟! خودتی همراه گپ می زنی؟!  ... وچه وجود نداره تا معلمش دبو...وچان همه بشین تهران و قزبین و شهرهای اطراف، کاری پی ......

پدربزرگ مکثی کرد و در حالی که خاطراتش را ورق می زد گفت : صداقت احوالش اون عهد مایی نزدیکان مدرسه و معلم یافت نمی شد تا یه وقت سپاهی دانش مرسوم شد. جوانان را از شهر می رساندن روستا به حساب معلمی ، وچان درس همی دان
این چارناحیه ای میان، آفتابدری جوادی مرحوم(جواد) مدیر مدرسه شد نظیر نداشت. رمضانی (حاج علیجان) وچان درس همی داد و خیاطی هم می کرد. ملامسیح (میرزایی) و حاج نظام الله (میرزایی) این سه چهار و پنج نفر قرآن درس همی دان و الفبا یاد می دان ...........

پدربزرگ در حالی که به آرامی سعی کرد روی بالش دراز بکشه گفت : ای روزگار ... نمی دانم شاید تعدادشان بیشتر از این بیه،  پیرمرد شده ام ، بیشتز از این یادم نی..... 

مادربزرگ : خدا همه اشان رحمت کنه انانی که زنده ان هم، سلامت بداره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:24  توسط معصومه وهابی  | 

>>> کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه ای که پسرک میجست، آن جا میزیست.
>>> اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید؛ تاجران می آمدندومیرفتند، مردم در گوشه کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین مینواخت ، و میزی مملو از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان، آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا  مرد فرزانه به او توجه کند.
>>> مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد:  نگاهی به گوشه کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : " علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد."
>>> پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر کرد و در تمام آن مدت، چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.
>>> مرد فرزانه پرسید : فرش های ایرانی تالار غذا خوری ام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟
>>> پسرک، شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد.
>>> مرد فرزانه گفت: " پس بگرد و با شگفتی های دنیا من آشنا شو. اگر خانه ی کسی را نبینی نمیتوانی به او اعتماد کنی."
>>> پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت. این بار تمامی آثار روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید، و کوه های گردا گردش را، لطافت گل ها را،  و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود.
>>> هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود، باتمام جزییات تعریف کرد.
>>> مرد فرزانه پرسید : " اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟"
>>> پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفت: "پس این است یگانه پندی که میتوانم یه تو بدهم:راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری. "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:9  توسط معصومه وهابی  | 

وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم...

پیدایش که کردیم ، دنبال عیبهایش می گردیم.

وقتی از دست دادیمش، دنبال خاطره هایش می  گردیم.

مراقب قلبها باشیم هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند.  "ژان پل سارتر"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:2  توسط معصومه وهابی  | 

طوفان گل و جوش بهار است ببینید                               اکنون که جهان برسرکار است ببینید

این آینه هایی که نظر خیره نمایند                                 در دست کدام آینه دار است ببینید

 « صائب تبریزی »
برای دیدن عکس در اندازه واقعی به وبسایت اندح کوههای اردیبهشتی الموت مراجعه کنید.
اگرچه عکسهایی که در آخرین سفرم به الموت (در روزهای گذشته ) گرفتم دیدنی است اما  عکس های جناب عسگری بسیار بی نظیر است. به همین دلیل پیشنهاد می کنم از  وبسایت اندج  دیدن کنید.
 
کوههای اردیبهشتی الموت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:12  توسط معصومه وهابی  | 

به دنبال خدا نگرد

خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست 
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
 
به دنبالش نگرد
 

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
 
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:9  توسط معصومه وهابی  |